بایگانی برچسب ها : دست نوشته های مرحوم یحیی زاده

آخرین صندلی

البته خیلی ها از ماه ها قبل به دنبال حفظ این صندلی برای دوره بعد و دوره های بعدی هستند و متاسفانه اکثر این افراد، این تلاش را نه برای انجام تکلیف بلکه برای حفظ قدرت دنبال می کنند و تعدادی هم برای انجام وظیفه شرعی! اما من جزء هیچیک از این دو جریان نیستم و تمایل شخصی قوی ای برای نیامدن دارم! خدا کند که موفق بشوم! ادامه مطلب »

چه ماه ماهی!؟

خدای بزرگ چه می شد همه سال رمضان باشد! حالا می خواستی قدرش بدانیم ارزشش ببینیم فوقش فقط یک ماه از سال رمضان نمی بود نه آنکه...! خدایا نمی گویم نمازم را روزه ام را، نه نه! نماز و روزه چیز دیگری است که من آن را ارائه نکرده ام بل می گویم، نخوردن و نیاشامیدنم! دهان بستنم، خم و راست شدنم را بپذیر! ادامه مطلب »

بازخوانی این الرجبیون (۳)

خدای من چه کرده ای یا چه کرده ام که به این روزم نشانده ای؟ ! آنهم به زور ! زیرا خودت می دانی که این وضعیت را اصلا دوست ندارم ! ولی مثل این که مجبورم اینطور باشم. آیا می شود تکانم دهی؟! تغییرم دهی؟! آیا می توانم امیدوار باشم؟! آیا نمی بایست ناامید باشیم؟! خدای رئوف، رهایم نکن... ادامه مطلب »

در فراق دکتر میرحسینی

... راهی منزل دکتر شدم... عصر در مراسم تشییع شرکت کردیم. شب در مسجد محله‌شان... به نماز رفتیم... نماز لیلة الدفن هم همان جا خواندیم؛ بعد از نماز هم به خانه‌شان رفته، فاتحه‌ای خوانده... و باز در این شب تلخ، به خانه برگشتم؛ می‌خواستم از غصه فراق بمیرم! ادامه مطلب »

چرا حاج آقای یحیی زاده به همه ی تلفن ها جواب نمی داد ؟

در اين زمينه ما حق نداريم تکبر بورزيم و استکبار نمائيم و بايد مردمداري را يکي از اصول اصلي و اساسي در همه کارهاي خود بدانيم، هرچند لازم است از زمان و فرصت هم بصورت بهينه استفاده کنيم و با اين محدوديتي که در عمر و دوره مسئوليتي داريم بهره وري را بالا برده و به نحو شايسته از آن استفاده کنيم! ادامه مطلب »

در انتظار شب عملیات

ازساعت 10 شب به بعد زمزمه ها حاکی از به تاخیر افتادن عملیات بود که ظاهرا هم عملیات انجام نشد. تا حال که سحر روز یکشنبه است خبری از عملیات به ما نرسیده و معلوم می شود با توجه به حالت عادی اینجا خبری نبوده است. حال دلیش چیست نمی دانم. ادامه مطلب »

زیارت برادرم و محمود

اما آنچه که درکنارش بعنوان یک واقعیت تلخ وجود دارد این است که من واقعا به آنها هیچ انتسابی ندارم همان گونه که به سید رضا و محمود هم نسبتی نداشتم. گرچه به حسب ظاهر آنها برادر یا پسرخاله ام بوده اند ولی در واقع بین من و آنها فاصله زیادی بوده و هست. ادامه مطلب »

انگار تیپ الغدیر طلسم شده است

بچه ها شور و حال خوبی داشتند اکثرا مشغول گپ زدن و خندیدن بودند بعضی هم در گوشه ای قرآن می خواندند یا وصیت نامه می نوشتند. در میان این جمع چند پیرمرد نیز دیدم و همچنین اطفالی که بسیار کوچک بودند وانسان باورش نمی شد که بیش از 15-14 سال داشته باشند. ادامه مطلب »

جنگ، جنگ است!

برگی از روز نوشت های مرحوم  حجت الاسلام و المسلمین حاج سید جلال یحیی زاده دفتر اول، مجلس نهم، صفحه آخر تاریخ نگارش ۴/ ۵ / ۹۱ … پس از نماز به خانه آمدم، نان و پنیر و سبزی مثل اکثر شبها افطاری کامل من بود، و بعد از آنهم بلافاصله ام الزوجه و هدایت و محمد (برادر های خانواده) ... ادامه مطلب »